
در قسمت پيش خوانديم كه شيوا و نامزدش پارسا به دلايلی چند روزی از هم دور بودند. در اين دوری اجباری، هر دو فرصتی پيدا كردند تا در سكوت و تنهايی و به دور از فشارهای خانواده درباره خودشان و زندگی مشترك آيندهشان فكر كنند. پارسا كه فرصتی يافته بود تا بر تصميمش دقيق شود و عواقب كارش را بسنجد، دانست كه با تمام علاقه و احترامی كه براي شيوا قائل است، نمیتواند او را خوشبخت كند و تصميم گرفت احساس ترس و ترديدش را با شيوا در ميان بگذارد. و حالا ادامه داستان:
اوايل غروب بود، شيوا مقابل پنجره ايستاده بود و به خطوط نارنجی نور كه از ميان شاخهها میگذشت نگاه میكرد و با خودش فكر میكرد چه خوب كه پدر و مادرش تا فردا صبح از تهران برنمیگردند. درونش حالتی از آشفتگی و آرامش را با هم داشت مثل روزی بهاری كه گاه ابری و گاه آفتابی میشد. در حالی كه احساس میكرد قلبش در گلويش میتپد گوشی تلفن را برداشت و نفسی عميق كشيد و با سرانگشتهای لرزان شماره پارسا را گرفت. با خودش گفت زنگ چهارم را كه بزند قطع میكنم، زنگ اول خورده، نخورده كسی گوشی را برداشت، آن طرف خط كسی گفت: “بله؟”
پارسا بود. شيوا میخواست گوشی تلفن را رها كند و برود و همه چيز را همانطور معلق بگذارد و دور شود و يك جايی خودش را گم و گور كند. بعد ناگهان با خودش فكر كرد بیخودی دارد شلوغش میكند، هيچ مسئله پيچيدهای نيست، میتواند درباره ترسها و نگرانیهايش با پارسا حرف بزند، به هر حال او مردی است كه قرار است با او ازدواج كند و درست نيست چيزی را از او پنهان نگه دارد، حتماً پارسا دركش میكند و كمك میكند تا گرههای ذهنش را يكیيكی باز كند. شيوا گفت: “پارسا، خوشحالم كه برگشتهای، خب راستش میدونم كه خستهای، اما میخواستم بدونم ممكنه امروز ببينمت؟”
پارسا گفت: “بله، حتماً میآيم. راستش خودم هم دوست داشتم ببينمت، فكر میكنم بايد درباره مسئلهای با هم حرف بزنيم.”
شيوا گوشه لبش را گزيد و در حالی كه به سختی خودش را كنترل میكرد تا لرزش صدايش آشكار نشود، گفت: “پس ساعت هفت منتظرم”
شيوا گوشی تلفن را گذاشت و چند لحظه، كه هيچ نمیدانست چه قدر از زمان بود، بیحركتی، دستش بر گوشی تلفن خشكيد. بعد سرش را بالا كرد و به تصوير خودش در آينه مقابل خيره ماند. چهره رنگ پريده و ترسيدهاش آن قدر برای خودش غريبه بود که از حيرت آه كشيد، دستی بر موهايش كشيد و نگاهی به ساعت انداخت، زمان مثل تسمه سياه لاستيكی كش میآمد و هر چه كشيدهتر میشد، آشفتگی و دلشوره در جان شيوا بزرگتر میشد.
چند دقيقه از هفت گذشته بود كه پارسا نشسته بود مقابل شيوا، با دستهای گره كرده در هم و سری خميده، در حالی كه حتا از نگاه كردن به نامزدش پرهيز میكرد. شيوا با هيجان از ماجرای شب اول نمايش، از آدمهايی كه ديده بود، از سالن تازه تاسيس پر شكوهی كه حتا در مقايسه با آن چه در پايتخت ديده بود، بسيار عالی به نظر میرسيد، حرف میزد. پارسا در سكوت شايد تنها به كلماتی فكر میكرد كه آماده كرده بود تا به شيوا بگويد و شيوا هم شايد تنها به خاطر اين كه صدای درون خودش را نشنود، يك نفس حرف میزد تا اين كه لحظهای ساكت شد، پارسا در سكوت شيوا سر بلند كرد و انگار منتظر ادامه حرفهايش باشد، او را نگاه كرد. شيوا گفت: “حواست به من هست؟” پارسا گفت: “متوجه منظورت نمیشم، معلومه كه حواسم هست.”
– پس بايد يك شب با هم بريم تا اين سالن جديد رو ببينی، آخر همين هفته چه طوره؟
پارسا در حالی كه نگاهش از احساسی ناشناس تار شده بود به شيوا خيره ماند. شيوا با خودش فكر كرد، اين حالت را پيشتر در چهره پارسا نديده بود. پارسا با خودش گفت انگار واقعاً دلش برای من تنگ شده بود. شيوا ادامه داد: “بريم؟ ها؟ ميای ديگه؟”
پارسا در حالی كه نفسش به سختی بالا میآمد و چشم از شيوا نمیگرفت، گفت: “فكر نمیكنم بتونم.”
– يعنی نمیخواهی؟
– نه شيوا، واقعاً نمیتونم.”
چيزی در صدای پارسا، در حالت نگاهش و خطوط چهرهاش بود كه هر دم برجستهتر میشد و دل شيوا را پرآشوب میكرد. در حالی كه به سختی لبهای خشكيدهاش را از هم باز میکرد، گفت: “يعنی چی؟ متوجه منظورت نمیشم.”
پارسا صورتش را ميان دستهايش گرفت، شكلی كه نشسته بود و حالتی كه در صدايش بود، شبيه مردی بود كه داشت میگريست، اما اين طور نبود، پارسا فقط در خود مچاله شده بود و به سختی كلمات را بر زبان میآورد.
– نمیدونم چهطور میشه اين رو به تو گفت شيوا، اما حقيقت اينه كه تمام اين روزها، قبل از نامزدی و بعد از اون، حتا شب جشن من داشتم به تو و خودم و تصميمى كه گرفتيم عميقاً فكر میكردم. شيوا من و تو برای هم مناسب نيستيم.”
شيوا بی آن كه كلمهای حرف بزند از جا بلند شد و به طرف پنجره سراسری هال رفت. پارسا بیحركت سر جايش ماند. آن دم هيچ چيز بدتر از سكوت شيوا نبود. اگر سرش فرياد میزد يا حتا گريه میكرد، كار آسانتر میشد. حداقل میشد احساسش را حدس بزند، اما در وضعيت فعلی اين طور به نظر میرسيد كه شيوا بيش از او در اين باره فكر كرده. پارسا فكر كرد شايد هيچ وقت او و شيوا به قدر اين لحظه كه احساس واقعیشان به هم ابراز كردهاند، هم ديگر را دوست نداشتهاند. پارسا شيوا را دوست داشت و برای او از صميم قلب احترام قائل بود، بهترين آرزوها را برای او داشت و هر چيز انسانی و پاك را كه بشود تصور كرد برای او میخواست، اما میدانست كه زوج مناسبی برای هم نيستند. حالا بارش را زمين گذاشته بود، تمام آرزويش اين بود كه سنگينی بارش بر شانههای شيوا نباشد. اميدوار بود شيوا هم با آرامش و سبكبالی پي زندگي و آرزوهايش برود. پارسا با خودش فكر میكرد بیآن كه بتواند كلمهای بيش از آن چه گفته بود، بر زبان بياورد. احساس میكرد لرزشی عميق تارهای عضلانی قلبش را مرتعش میكند. ساكت بود و منتظر تا شيوا چيزی بگويد. اما لحظهای كه شيوا از پنجره رو گرفت و به سمت پارسا برگشت و پارسا با دقت به آن تصوير كه از تاريكی قاب پنجره تيره میشد نگاه كرد، آرامش و خرسندی را از چهره شيوا خواند و دلش آرام گرفت. شيوا چند قدم به سمت پارسا برداشت. پارسا همچنان بیحركت نشسته بر جای خود، سرش بالا و با دهانی باز مانده از حيرت يا آهی از سر افسوس به شيوا خيره ماند، شيوا گفت: “تو بهترين مردی هستی كه تا به حال شناختهام پارسا، اما من خيال ندارم مانعی ميان تو و آرزوهايت باشم، فقط اميدوارم بعد از اين زندگی آرومی داشته باشی.”
پارسا صورتش را ميان دستهايش پنهان كرد و شانههايش به لرزش افتاد، حالا واقعاً او مردی بود كه میگريست، بیوقفه و پر صدا. شيوا در سكوت مقابلش نشست و نگاهش را به نقطهای نامعلوم دوخت. حال خودش را نمیدانست. به پارسا غبطه میخورد كه حداقل میتواند خودش را رها كند و هایهای بگريد. پيدا بود احساسش را میشناسد. اما شيوا گيج و منگ بر جای خود نشسته بود. وقتي پارسا آرام گرفت و نفسهای منقطعش منظم شد، گفت: “من نمیتونم به قدر كافی از اين درك تو تشكر كنم. شيوا، شيوای عزيز! صميمانه آرزو میكنم مردی رو پيدا كنی كه لياقت تو رو داشته باشه، كسی كه واقعاً با او خوشبخت بشی.”
شيوا در حالی كه به سختی عضلات منجمد صورتش را حركت میداد، تبسمی كرد و گفت: “من هم اميدوارم.”
آن شب شيوا تا صبح بر صندلی مقابل پارسا نشست. پارسا رفته بود و شيوا در تاريكی خيره مانده بود به صندلی خالي رو به رويش، گاه پلكهای سوزانش را بسته بود و گاه از خواب سبك پريده بود و فكر كرده بود، به حرفهای پارسا و آن چيزی كه اتفاق افتاده بود و آن چه كه در راه بود.
نمیدانست ساعت چند است، نمیدانست كی روز رسيده بود. تنها صداهای گنگی میشنيد، صداها رفته رفته حجم پيدا میكردند و نزديك و واضح میشدند. كسی میگفت: “آخ خونهی عزيزم.”
مادرش بود. اول صدا بود و بعد تصوير واضح مادر ايستاده بر درگاهی و پدر پشت سرش و رانندهشان در حالی كه چمدانها را جابهجا میكرد.