
حبیب آقا با صدای جیغ شیوا از خواب پرید و چنان سرش را ناگهان بالا داد که پس کلهاش محکم خورد به تنهی درختی که تکیهگاهش بود. در حالی که پشت سرش را میمالید و هی به کف دستش نگاه میکرد که ببیند آثار خون و شکستگی هست یا نه، آب دهانش را چند بار قورت داد تا گلوی خشکیدهاش تر شود و حیران و گیج به شیوا که از نفس افتاده دوچرخه را سمتی پرت کرده و مقابلش ایستاده بود، گفت: ها؟ چته؟ چی شده دختر جان؟
شیوا که گریه امانش را بریده بود، مستاصل از این که توان حرف زدن ندارد، لحظهای ساکت شد، با دهان باز هوا را بلعید، نفسی گرفت و گفت: شهرام افتاد توی چاه.
حبیب آقا دو دستی کوباند توی سرش و به سمتی دوید که پیدا بود از پیشتر میدانست آن جا منطقهی خطر است. حبیب خوب میدانست بچهی پنج ساله اگر بیفتد توی چاهی که هشت متر عمق دارد، جان سالم به در نمیبرد و خوب میدانست خانوادهی شاه بابایی بابت این بیتوجهی او را نمیبخشند و جزای این گند کاریاش را سخت خواهد داد. در همان لحظات ترسناک که راه زیر پایش کش میآمد، به غریزه دریافت که اگر میخواهد کمتر دچار دردسر شود، باید تقصیر را بیندازد گردن شیوا، که پیدا بود خانم و آقا هم چندان دلخوشی ازش نداشتند، برای همین رو به دخترک که اشکریزان پیاش میدوید و سکندری میخورد و میغلتید روی سنگریزهها و باز با زانوهای خونآلود و زخمی بلند میشد و به راهش ادامه میداد، تشر زد که مگه نگفتم بهت که اون ور نرو؟ ها؟ نگفتم اون جا چاه کندیم؟ دادت نزدم که نرو؟ برگرد؟ پیات نذاشتم؟ اما تو چی؟ هی تندتر رکاب زدی و اون بچه رو دنبال خودت کشیدی. حالا جواب پدر و مادرت رو میخوای چی بدی؟
شیوا فقط ناله میزد و اشک جلوی نگاهش را تار کرده بود. آب دهان و دماغش را با سر آستینش پاک کرد و گفت: شاید نمرده باشه.
و از گفتن این حرف، خودش به وحشت افتاد. از احتمال مرگ، از احتمالی این همه نزدیک به یقین که شهرام توی آن چاه فرو رفته و دیگر بیرون نخواهد آمد و باز آن تصویر آخری جلوی نگاهش برجسته شد. و آن صدای آخر که واضح و روشن شنید، صدایی که لحظهای بود و بعد دیگر نبود. غشغش خندهی شهرام وقتی شیوا با دوچرخه دنبالش میکرد. یک جوری با ترس و شادی میخندید که دل شیوا خوش میشد. فکر میکرد شهرام را دوست دارد و شهرام او را دوست دارد و دیگر مهم نیست که پدر و مادرش چه حسی به او دارند. آن لحظه فکر میکرد بالاخره روزی میرسد که مادرش میفهمد چه ظلمی به او کرده. یک روزی که شهرام بزرگ میشود و تصمیم میگیرند هر دو با هم دیگر پدر و مادر را رها کنند و بروند خارج. نهنه انصاف نیست. مادرش آن وقت حتماً خیلی پیر و مریض است. پدرش هم از دوری بچهها بیمار میشود. شیوا آن وقت به شهرام خواهد گفت که پدر و مادر را بخشیده و همه پیش هم میمانند. شیوا فکر میکرد میروند تهران و نزدیک خانهی عمه منصوره خانه میگیرند و با رویا هر روز صبح میروند سر کار. اما حالا چی؟ حالا ایستاده بالای سیاهی عمیقی که برادرش را بلعیده و از یادآوری رویاهایش قلب جوانش آتش میگیرد.
حبیب آقا که میرسد نزدیک چاه میایستد، کلاه بافتنیاش را از سر میگیرد.
– از جات تکون نخور تا من برم پایین ببینم چه خاکی به سرمون شده. جنب نمیخوریا، تا این جا هم به قدر کافی بدبختمون کردی.
دخترک در سکوت با چانهی لرزان به سر بیکلاه حبیب آقا نگاه میکرد که چه طور کمکم با هر قدمی که پیرمرد روی نردبان برمیداشت، از دیده محو میشد. معلوم نیست چه مدت خشکیده در نقطهای ناخنهایش را توی گوشت بازوهاش فشار داد، از آن لحظه تنها چیزی که باقی ماند، لکههای بنفش روی پوست صورتیاش بود که طی ماهها کمکم رنگ باخت. و یک تصویر که تا ابد در ذهن شیوا ماند. سر حبیب آقا که شبیه طلوع روزی که معلوم نیست چه سرنوشتی داری، از پشت کوهها آرام آرام پدیدار شد و تن شهرام، شل و وارفته، شبیه عروسک پارچهای کهنه و کثیف و پاره شده، بیصدا، بدون خنده، بدون گریه، بدون جان، بر دوش پیرمرد.