قسمت سوم

دكتر پاشايی تاكيد فراوان داشت كه اكرم خانم راه برود. اكرم سی ساله بود و وزنش بيش از حد معمول بالا رفته بود، دست و پاش ورم داشت و ويارش چربي زير پوست پوقلمون بود. ماه سوم بود كه دكتر از بالاي عينك قاب طلاييیاش نگاهي به اكرم خانم انداخت و بعد سربرگرداند و رو به سرهنگ گفت مراد ببين كی دارم بهت مي‌گم زنت بايد راه بره، آخه نگاش كن، داره شبيه بادمجون دلمه‌ای میشه. تازه ماه سومه.

اكرم خانم و سرهنگ فقط زل ماندند به دكتر. توي آشناهای دور و نزديك هيچ كسی غير از دكتر پاشایی حق نداشت اين طور با اين خانواده‌ی اصيل و محترم حرف بزند. حساب دكتر جدا بود. دكتر با آن نگاه روشن و پيله‌های صورتی زير چشمش و حالت لب پايينش كه انگار دچار افسوسی ابدی باشد و صدای خش‌دار و كلمات سنباده نكشيده و ناصافش و خاطره‌اي كه از برخوردهای تند و تيزش با آدم‌ها در ذهن‌ها مانده بود، هاله‌ای از مصونيت دورش را گرفته بود، به خصوص كه كار خانواده‌ی شاه‌بابايی فعلاً گير دكتر بود. اما اين همه باعث نمی‌شد كه اكرم خانم از مداوم درازكش بودن توي تخت و خيره ماندن به سقف دست بردارد. خيلی سخت مثلاً با وعده‌ی خريد انگشتر و چكمه‌ی چرم زير زانو و شام بيرون از خانه، می‌شد اكرم را از توی رخت‌خوابش بيرون كشيد. اين بود كه اكرم هر بار با گوشواری جديد و النگويی پهن‌تر و سينه ريزي درخشان‌تر توي فاميل ظاهر می‌شد.

رفتار سرهنگ هم بيش از پيش محبت‌آميز و عاشقانه شده بود. زن‌دايی ربابه، وقتی در يكی از اين مهمان‌ها ديد كه سرهنگ چه‌طور مثل پروانه دور و بر اكرم می‌گردد، لب‌های نازكش را روی هم فشار داد و به عروسش فريبا گفت والا خدا شانس بده من هفت تا پسر برای حاجی آوردم اصلاً نپرسيد از كي حامله‌ای؟ فريبا هم تابی به پهلوهای چاقش داد و مليح خنديد، در حالی كه رنگ صورتش به كبودی می‌زد.

از ماه ششم بود كه اكرم تصميم گرفت تكانی به خودش بدهد. صبح تا غروب همراه كبرا خانم توي سيسمونی فروشي‌های رشت می‌گشت، اما هيچ چيزی باب سليقه‌اش نبود. در حالی كه نفس نفس می‌زد و به سختی هيكل بزرگش را جابه‌جا می‌كرد، روي صندلی ماشين ولو می‌شد و می‌گفت نه اين جا هم چيزی نداشت، با سر به راننده‌شان اشاره می‌كرد كه حركت كند.

سر آخر به پيشنهاد سرهنگ، اكرم قبول كرد وسايل اتاق خواب پسرشان را بدهند برای‌شان بسازند كه هم يكه و بی‌نظير باشد و هم باب سليقه‌‌ی خودشان. لباس‌ها هم همه آبی در اندازه و مدل‌های مختلف، در آخرين سفری كه ممكن بود اكرم داشته باشد از تهران خريدند و خيال همه آسوده شد و حالا كاری نداشتند جز انتظار برای لحظه‌‌ی موعود.

زودتر از آن كه فكرش را می‌كردند معجزه اتفاق افتاد. از قضا معجزه آن نور گرم و طعم شيرينی نبود كه اكرم پيش از اين خيالش را در سر داشت. اتفاق خوب، به شكل دردی ناگهاني و بزرگ از زير شكم برآمده‌‌ی اکرم شروع شد، مثل مار پيچيد توی پهلوها و شبيه بختك داغ و دردناك آمد تا زير گلو و نفسش را تنگ كرد. اين اولين مواجهه‌‌ی اكرم با درد بود، پيش از اين زندگی چرتی طولانی در ظهری بهاری بود. اكرم با صدای جيغی كه اصلاً ظريف نبود، همه اهل خانه را خبردار كرد و سرهنگ در حالی كه دكمه‌های پيراهنش را بالا و پايين بسته بود و توی سر زنان پی سوئيچ می‌گشت به سمت ماشين دويد.

وقتی اكرم چشم باز كرد و موجود صورتی رنگی را كه سر و ته گرفته بودند لحظه‌ای ديد، در آن دمی كه درد به شكل فرياد آخر از ته وجودش بلند می‌شد، خسته و عرق كرده با حال خوشی كه از اين فراغت به دست آورده بود، با آخرین توان مانده­‌اش، فرياد زد: مراد پسرت رو به دنيا آوردم. و بعد با لبخندی از سر رضايت چشم بست. اكرم در اين نه ماه دانسته بود كه مادر شدن آن چيزی نيست كه توی فيلم‌ها و قصه‌ها سروته‌اش را هم می‌آورند. در نه ماهی كه گذشته بود اكرم از زن تركه‌ای هميشه خندان، به موجود چاق، نالان خواب‌آلودی تبديل شده بود كه مجبور بود باری را كه به كمرش بسته بودند همه جا با خودش بكشد. اين چيزی نبود كه بخواهد باز تجربه كند و حالا كه شانس اين را داشت تا مراد را خوش‌حال كند ديگر با آرامش خاطر به ادامه‌‌ی زندگی شاد و سبكش می‌پرداخت. حالا او فقط لحظه شماری می‌كرد تا از آن بيمارستان كه بوی تند مواد پاك كننده و دارو و الكل می‌داد و از شر زبان تلخ و تيز و بی‌رحمی‌های دكتر پاشايی خلاص شود و برگردد به خانه‌‌ی روشن و پر نور خودش.

اكرم تا قبل از اين كه به خانه برود نه حاضر شد بچه را ببيند و نه مراد را. اين تصميم را وقتی گرفت كه توي اتاق از كبرا آينه‌ا‌ی خواست تا خودش را توش نگاه كند. موهای چرب و خيس كه كف سرش چسبيده بود و خط تيره و عميق زير چشم‌هاش و زردی پوستش و حالت لب‌هاش كه انگار بغضی عميق را فرو می‌خورد، او را آن قدر آشفت كه آينه را پرت كرد طرفی و گفت در اولين فرصتی كه دكتر اجازه بدهد می‌خواهم برگردم خانه و تا آن وقت نمی‌خواهم هيچ كسی‌ من را با اين سر و وضع ببيند.

حوالی ظهر فردا بود كه اكرم خانم در خانه، توی رخت‌خواب از پيش آماده شده‌اش مثل گربه به تنش كش و قوس داد و خواست تا بچه را ببيند. اگر چه بچه‌ای كه بغلش دادند اصلاً تپل نبود و حتا بر خلاف خودش و مراد روی سرش كرك‌های نارنجي رنگي داشت كه او را بيش‌تر شبيه جوجه‌ای زشت با دهاني هميشه باز می‌كرد، اما خب او بالاخره توانسته بود همسرش را به آرزوی دلش برساند و از اين بابت خيلی خوش‌حال بود. تنها چيزی كه ذهنش را مشغول می‌كرد اين بود كه چرا مراد هنوز براي ابراز شادی و تشكر به بالينش نيامده. چند باری هم كه از كبرا سراغ شوهرش را گرفته بود، كبرا خانم فقط آه كشيده و توضيحات بی‌سروته داده بود.  اما خب به هرحال قرار نبود مراد تا ابد خودش را از نگاه منتظر زنش پنهان كند، به خصوص كه محافظه كاری با روحيه‌‌ی جسور سرهنگ جور نبود. اين شد كه سرهنگ در حالی كه اكرم با ترس بچه‌‌ی گريان را توی دستش نگه داشته بود و مستاصل به كبرا نگاه می‌كرد كه يعني اين را چه كنم؟ وارد اتاق شد و در سكوت و با گردن كج توي درگاهی ايستاد. زن تا همسرش را ديد، بچه را داد بغل كبرا و با حركت سر اشاره كرد كه برو بيرون. بعد دست‌ها را از هم باز كرد و شوهرش را به سمت خودش خواند. اما سرهنگ همان‌طور ساكت فقط نگاه كرد. اكرم كه تازه متوجه نگاه اندوهناك شوهرش شده بود گفت مراد چه اتفاقی افتاده؟ چرا خوش‌حال نيستی؟ چيزی شده؟

مراد به آهستگی چند قدم به سمت تخت نزديك شد و گفت خب راستش، چه طور بگم؟ بچه‌اي كه تو به دنيا آوردی پسر نيست. اون يه دختره با موهای نارنجی كه معلوم نيست به كی رفته.

اكرم با دهان باز و چشمان از حدقه درآمده انگار خبری هولناك شنيده باشد، بی‌آن كه حرفی بزند همان‌طور نيم خيز در جای خود خشكش زد. بعد از آن، تا سه روز كسی كلامی از اين زن و مرد نشنيد. ديداری هم در كار نبود. نه ميان اكرم و مراد و نه هيچ ملاقات كننده‌ای. تولد دختری كه نامش را به پيشنهاد كبرا خانم شيوا گذاشته بودند، بی‌آبرويی بود كه نمیشد درباره‌اش حرف زد و موضوع اين شرم و اندوه فصل مشتركی بود ميان زن و شوهر كه آن دو را بيش از پيش به يك‌ديگر نزديك و وابسته می‌كرد.