ترش شامی غذای آشتی‌کنان بود. آقاجان از عمو دلخور بود و مارجان برای این که دلش را نرم کند. داشت مخلوط گوشت و سبزی و ادویه را میان دستش شکل می‌داد. رزا گفت: ٍالان قديق نمنه. نِدِی، نشنخته.

و شامیها را توی روغن این رو و آن رو کرد.

آتیه داد زد: اومدن. با آتیه دویدیم میان کوچه, عمو و دختری که گفته بودند اسمش پوران است. کنار هم راه می‌رفتند. ما را که دیدند دست تکان دادند. خاله جان و مارجان و رزا سر ایوان مثل افسران ارتش ایستاده بودند. جدی بودند و ما دل توی دلمان نبود.

پوران خانم چشمان درشتی داشت و قشنگ می‌خندید. من و آتیه با دقت به پیراهن سفیدش که حاشیه‌ی یقه و سرآستینش گلدوزی داشت خیره بودیم. خیلی دوست داشتم به گوشه‌ی لباسش دست بزنم. حس می‌کردم این خانم با موهای فرفری انبوه و آن گوشواره‌های بزرگ حلقه‌ای, از دنیای دیگری آمده. پوران خانم دست کرد توی کیفش و دو تا گردن‌بند صدف
درآورد و انداخت گردنمان. گفت: خودم درستش کردم. و پرسید کلاس چندم هستیم. عمو گفت: پوری معلمه.

خاله‌جان گفت: چه خوب و لبخند کمرنگی زد. پوری خانم گفت: صادق خیلی از شما تعریف می‌کرد. گفته بود یه خاله‌ی خوشگلی داره.
خاله‌جان گفت: راستی؟ و جوری نشسته جابه‌جا شد که به پوری خانم نزدیکتر شود. رزا گفت: شیمی شکم قوربان بفرمایید.
پوری خانم پرتقالی برداشت و پر کرد و نصف پرتقال را به عمو داد. آتیه سقلمه‌ای به پهلویم زد. مارجان گفت: اجازه بدید بشم می ناهارا چکونم. رزا هم پشت سرش راه افتاد. عمو درختی را نشان داد و گفت این درخت همسن منه اونم همسن کاظمه.

ما نشسته بودیم و سه‌تایی به عمو و پوران خانم نگاه مي‌کرديم. تا این که رزا صدایمان کرد. خاله‌جان با بی‌میلی بلند شد و ما را هم دنبال خودش برد. مارجان گفت: سینما بوشوئیدی مگه؟ خاله جان گفت: گب زئندبیم.

صدایی گفت: کمک نمی‌خواین؟ پوری خانم بود. وارد آشپزخانه شد و چشم گرداند روی قفسه‌ی ادویه‌ها و با دقت به برگهای گل سرخ و پوست پرتقال که کنار پنجره خشک می‌شدند نگاه کرد.

عمو گفت: مارجان این جوری ما رو نجات می‌ده.

صدای در آمد. آقاجان آمده بود. سفره را پهن کردیم. ظرفها را چيديم. آقاجان ساکت بود و سرش پایین. ظرف خورشت دست به دست شد آقاجان گفت: بسم‌اللّه و لقمه‌ی اول را در دهان گذاشت. چشممان به آقاجان بود. لقمه را که داد پایین گل از گلش شکفت. سرش را بالا کرد. با مهر به پوری خانم نگاه کرد و گفت: بفرمایید. مارجان نجاتمان داده بود. شامی‌ها توی دهان آب می‌شدند و طعم گوشت نرمش مخلوطی از تندی. ترشی و شیرینی بود. شبیه اخلاق آدم بزرگها در آن روزها.