آسمان را ابر پوشانده است. ابرهای غلیظی که از اعماق دریا می‌آیند. در خانه هرکس سر کار خودش است. سیزده‌ساله‌ام و حیاط خانه آقاجان دیگر به نظرم آن‌قدرها بزرگ نیست‌. کنار حوض وسط حیاط که می‌ایستم ، دیوارش تا حوالی کمرم است‌. دیگر خبر از ترسیدن از عمق نیست. رزا چرخ خیاطی را به ایوان آورده و به آتیه که کم حرف و ساکت شده، خیاطی یاد می‌دهد . اول که کارشان را شروع می‌کنند همه چیز آرام است، به مرور صدای رزا بلند می‌شود و آخرش هم فریاد «ویریز بوشو، نخیه یاد بیگیری» پایان جلسه آموزشی را اعلام می‌کند‌. زیر درخت آلبالو دراز می‌کشم. باد ابرها را تکان می‌دهد و نور خورشید پشت پلک‌هام نارنجی و زنده است، سعی می‌کنم به بوها توجه کنم. بوی ادویه‌های آشپزخانه مارجان، بوی سیر سرخ شده، با چشم بسته مارجان را تصور می‌کنم که زردچوبه را می‌ریزد روی سیرهای کوبیده شده و حین کار آوازی زمزمه می‌کند. بوی رزهای شکفته‌ی گوشه‌ی حیاط، همان‌ها که با آتیه به موهایمان می‌زدیم تا عمو نقاشی‌مان کند. بوی رطوبت خاک و دود. در سیزده سالگی حواسم مثل یک حیوان جوان حساس شده. دنیا پر از بوهای عجیب و رنگهای درخشان است. صدای مارجان را میشنوم که عمو را صدا می زند ، «رِ ! درخت آلبالویانه بیچین، مربا و شربت چکونم» عمو غر می‌زند « باز تی کظی جان از تهران اموندره ؟» بابا ظهر از تهران می‌رسد و مارجان سبدی دست عمو داده و عمو غرولندکنان می‌آید سمت من. می‌گوید : «گیلاکو! خوفته‌ای ؟ » می‌خندم. بلند می‌شوم و سبد را می‌گیرم . عمو آلبالوها را می‌چیند و نور و سایه‌ی برگها روی صورتش حرکت می‌کند . می‌پرسد آتیه کجاست؟ با سر ایوان را نشان می‌دهم و می‌گویم خیاطی دوست ندارم. عمو چیزی نمی‌گوید دستهاش تند تند آلبالو می‌چینند و توی سبد می‌ریزند . به سبد نگاه میکند: « کاظم آقا مگر چقدر شربت خوره؟!» می‌خندم. از درخت می‌آید پایین، جفت آلبالویی را پشت لاله‌ی گوشم می‌گذارد و سبد را می‌دهد دستم: «ببر مارجانه ره» مارجان سبد را می‌گیرد و آلبالوها را می‌شورد. دم آلبالوها را فرز جدا می‌کند. مامان سینی می‌آورد. عمو صدایم می‌زند، جلوی در اتاقش ایستاده، کتابی را می‌دهد به دستم با جلد صورتی کمرنگ که رویش نقش یک ماهیست. لبخند می‌زند: «بخوان گیلاکو، بخوان» کتاب را می‌گیرم و زیر درخت آلبالو دراز می‌کشم. کلمات را می‌نوشم. بار اول که خواندنم تمام می‌شود، دوباره می‌خوانم. آنقدر که صدای در را می‌شنوم. بابا از راه رسیده و برای مارجان از قنادی ژاندارک تهران اریس مورد علاقه‌اش را آورده.
حالا که بابا رسیده سفره ناهار پهن می‌شود. آقاجان سبد سبزی را سر سفره می‌گذارد و می‌گوید: «تی کظی جان تره سوغات باورده؟» و می‌خندند. ناهار سیر قلیه داریم. بابا می‌گوید سیرقلیه هزار خاصیت دارد، یکیش این است که عمر را طولانی می‌کند. من هم دلم عمر طولانی می‌خواهد. دوست دارم سالها زیر درخت آلبالو دراز بکشم و ماهی سیاه کوچولو بخوانم.