دسته: شیوه زندگی

شیوا- قسمت چهارم
ورثهای در كار نيست. اين جملهای بود كه سرهنگ شاهبابايی هر روز صبح مقابل آينه وقتی آخرين دكمهی يقهي آهار زده و سفيدش را میبست، به خودش میگفت. بعد خم میشد و با دقت به موهای سفيد شقيقهها نگاه میكرد و خطهای جديد گوشهی چشمها و پيشانی و غبغب پر شكوهش را میپاييد. بعد با… ادامه مطلب

شیوا- قسمت سوم
قسمت سوم دكتر پاشايی تاكيد فراوان داشت كه اكرم خانم راه برود. اكرم سی ساله بود و وزنش بيش از حد معمول بالا رفته بود، دست و پاش ورم داشت و ويارش چربي زير پوست پوقلمون بود. ماه سوم بود كه دكتر از بالاي عينك قاب طلاييیاش نگاهي به اكرم خانم انداخت و بعد سربرگرداند… ادامه مطلب

شیوا- قسمت دوم
قسمت دوم شيوا هميشه در خانوادهاش يك غريبه، يك وصلهي ناجور بود. اتفاقي كه چهارده سال پيش افتاد، چيزي نبود كه از خاطر كسي برود. گلدان نبود يا كاسهي چيني كه دستي واژگونش كند و بشكند و بشود باز بندش زد. دربارهي ثروت خانوادهي شاهبابايي كسي دقيقاً چيزي نميدانست. بعضي ميگفتند اطراف املش گنج پيدا… ادامه مطلب

فرامرز کفتری
بعدازظهرهای تابستان در ایوان دراز میکشیم و خالهجان برای من و آتیه قصههای عجیب و غریب تعریف میکند. قصهی فرامرز کفتری که دیوانه است و با کفتری توی بغلش توی کوچهها میچرخد و هر کسی را میبیند ازش سیگار میخواهد.خالهجان میگوید فرامرز قبلا این طوری نبوده قد بلند بوده و چشمهای سبز داشته و وقتی… ادامه مطلب

قصهی آشنایی
ترش شامی غذای آشتیکنان بود. آقاجان از عمو دلخور بود و مارجان برای این که دلش را نرم کند. داشت مخلوط گوشت و سبزی و ادویه را میان دستش شکل میداد. رزا گفت: ٍالان قديق نمنه. نِدِی، نشنخته. و شامیها را توی روغن این رو و آن رو کرد. آتیه داد زد: اومدن. با آتیه… ادامه مطلب

ماهی سیاه کوچولو
آسمان را ابر پوشانده است. ابرهای غلیظی که از اعماق دریا میآیند. در خانه هرکس سر کار خودش است. سیزدهسالهام و حیاط خانه آقاجان دیگر به نظرم آنقدرها بزرگ نیست. کنار حوض وسط حیاط که میایستم ، دیوارش تا حوالی کمرم است. دیگر خبر از ترسیدن از عمق نیست. رزا چرخ خیاطی را به ایوان… ادامه مطلب

آتیش، آتیش چه خوبه
مارجان ایستاده بود بالای والور، بوی سیر و سبزی تازه مثل ریسمانی میافتاد دور گردنم و من را میکشید سمت آشپزخانه. آقا جان کت و شلوار خاکستری پوشیده بود، روی سرش عرقچین داشت و زنجیر ساعتش از جیب جلیقهاش آویزان بود. آمد ایستاد توی درگاهی آشپزخانه گفت خیرالنساء شب ره چیزی نخیی؟ مارجان گفت ایتا… ادامه مطلب

روز همهی زنهای دنیا
قدیمها روز جهانی زن نداشتیم. یعنی زنهای فاميل ما خبر نداشتند، نه مارجان که پنج شکم زاییده بود و دوتاش زنده مانده بودند، نه خاله جان که حاضر نشد با خواستگارانش ازدواج کند، نه مامان که طلاهای عروسیاش را فروخت تا بابا کارگاه کفاشیاش را راه بیندازد، نه رزا خاخور که بچهدار نمیشد و زن… ادامه مطلب

آشپزی گیلان
این نوشته برداشتی است از مقاله «عادات غذایی و مرزبندی فرهنگی در شمال ایران» نوشته امیر صیاد که برای وبلاگ گیلاکو خلاصه شده است. نوشته امیر صیاد بدون شک آشپزی گیلانی در مکتب آشپزی ایرانی یکی از جذابترین مباحث و البته متفاوتترین آن میباشد. سرزمین گیلان همچون نگینِ سبزی میماند که بواسطه رشته کوههای البرز از سایر نقاط جدا… ادامه مطلب

آش رشته و دیگر چیزهای زندگی
خالهی مارجان مرد. این را مارجان سه روز قبل از اتفاق میدانست. یعنی وقتی خاله بزرگه هنوز داشت بیحرکت توی رختخوابش مثل سه سال اخیر آرام درد میکشید، مارجان یک شب خواب دید خاله بزرگه توی یک باغ پر از میوه با لباس سفید راه میرود و خیلی خوشحال است. سه روز بعد خبر آوردند… ادامه مطلب