
در قسمت گذشته خوانديد شبی كه شيوا همراه دختردايی و پسردايیاش به نمايش رفته بودند به طور اتفاقی با مهيار يكي از دوستان قديمی شهاب برخورد كردند. مهيار كه از ديدن شيوا به هيجان آمده بود آن شب توجهی خاص به او نشان داد و در پايان شب، وقت خداحافظی از شيوا خواست تا باز او را ببيند، تا اين كه شيوا گفت نامزد دارد و مهيار را غافلگير كرد. و حالا ادامه داستان:
گردش شبانه به پايان رسيد و شهاب و شهلا، دختر عمهشان را مقابل منزل پياده كردند. وقتی شيوا در تاريك روشن خيابان خم شده بود و كليد را قفل میانداخت، شهاب با خودش فكر میكرد، شيوا خبر ندارد بين پدر او و پدر مهيار چه كينه عميق و كهنهای وجود دارد. سالها پيش وقتی هنوز سرهنگ شاهبابايی جلال و جبروت حالايش را نداشت و تازه شروع كرد بود تكه زمينهای مسئلهدار دور و برش را به قيمت ارزان خريدن، از پدر مهيار چند هكتار زمين خريد. زمين در ارتفاعاتی سرسبز و مشرف به آببندی كه كنارش شاليزاری وسيع بود، قرار داشت. “با توجه به موقعيتی كه زمين دارد، بهايش مفت است.” اين جملهای بود كه سرهنگ وقتی از سر زمين برمیگشت، در حالی كه نگاهش برق میزد، به اكرم خانم گفت و آن لحظه و ساعات بعد از آن و حتا تا ماهها بعد از خريد زمين از خودش نپرسيد چرا زمينی با اين موقعيت با قيمتی بسيار پايين به فروش رسيده. اما مدت زمان زيادی نگذشت تا معلوم شد، حسين ولینيا، پدر مهيار زمين را نه تنها به سرهنگ كه به حداقل چهار نفر ديگر هم فروخته و بدتر اين كه زمين غصبی بوده و اصلاً در تملك فروشنده متقلبش نبوده. پدر مهيار بعد از فروش زمين و لو رفتن چند فقره ديگر از كلاهبرداریهايش ناپديد شد. نه همسر و نه فرزندانش، هيچ خبری از او نداشتند، اگرچه باور اين مسئله دشوار بود، اما از آن جايی كه هيچ كدام از اعضای خانواده در ماجرای كلاهبرداری دخالتی نداشتند و تمام اموال منقول و غيرمنقول حسين به نام همسرش بود و چيزی دست شاكيان را نمیگرفت، پرونده مشمول مرور زمان شد و سرهنگ شاهبابايی هم از پیگيري ماجرا چشمپوشی كرد. اما خشم و كينهای را كه از حسين ولینيا در دل داشت هيچ وقت فراموش نكرد و هميشه اگر میخواست كسی را به بیمروتی و رذالت مثال بزند، يادي از او ميكرد.
و حالا از بخت بد، بعد از سالها پسر همين خانواده سر راه دختر شاهبابايی قرار گرفته بود. وقتی شيوا به علامت خداحافظی دست تكان داد، شهاب نفسی عميق كشيد و به شهلا گفت: “خوب شد امشب به خيری گذشت.”
شيوا در بسترش بيدار بود و در تاريكی اتاق به نقطهای نامعلوم خيره بود. دلشوره داشت و از چيزی كه نمیدانست چيست، بیتاب بود. با خودش گفت به خودت مسلط باش و سعی كن عاقلانه اوضاع را تحليل كنی. بعد دستش را روی سينهاش گذاشت و سعی كرد ضربان تند قلبش را آرام كند. حالتی داشت كه تمام اين مدت دچارش نبود. يا شايد هم بود اما مدام حسش را پس میزد. دو دلی و ترديد در تصميمی كه گرفته بود، داشت مغزش را منفجر میكرد. انگار قبل از امشب خودش هم باور نكرده بود كه نامزد پارسا شده و به زودی همسر رسمی او میشود و اين يعنی پذيرفتن مسئوليت همراهی آدمی ديگر كه هنوز درست نمیدانست چه احساسی نسبت به او دارد. احساس میكرد از روزهای آخر اقامتش در تهران تا وقتی تصميم گرفت به شهرستان برگردد و اصرار خانواده برای ازدواجش و تسليم شدن خودش به خواسته آنها، همه حوادث چنان به سرعت اتفاق افتاده كه او اصلاً فرصتی برای انديشيدن نداشته و حالا در اولين شب بعد از نامزدیاش، فكر میكند شايد تصميمش براي وصلت با خانواده رحماني چندان منطقي نبوده. بعد انگار بخواهد پردهای را از جلوی نگاهش پس بزند، توی تاريكی دستش را تكان داد و گفت آه نه، حتماً به خاطر اين است كه فهميده به زودی شوهردار میشود و كمی از اين بابت هيجان دارد، بله حتماً همين است و اين چيزها كاملاً طبيعی است. بعد از آن، آن قدر به تاريكی بالای سرش خيره ماند كه پلكهايش سنگين شد.
كمی آن طرفتر، شايد چند خيابان دورتر، حداقل يك نفر ديگر بود كه با افكار مزاحم دست به گريبان بود. مهيار، در تنهايی، در حالی كه نقاب مرد موفق، كامل و خوشبخت را كنار گذاشته بود، لب تختش نشسته بود و سرش را ميان دستهايش گرفته بود و به وضعيت جديدش فكر میكرد. اگر میخواست با خودش صادق باشد بايد میگفت كه كشش به شيوا تنها به دليل ظاهر برازنده يا ثروت خانوادهاش نبود. وقتى دقيق میشد دلايلی بيش از اين چيزها پيدا میكرد. شيوا دختری تحصيلكرده، روشنفكر و در مقايسه با همسن و سالها و دختران دور و برش با تجربه و باهوش بود. هر كدام از اينها به تنهايی میتوانست عامل خوشبختی هر مردی باشد. با اين همه تصميم به شروع زندگی با شيوا مشكلات زيادی در خود داشت. خواستهها، آرزوها و توقعات پارسا از زندگیاش چيزی نبود كه با اين ازدواج به نتيجه برسد. از طرفی با شناخت اندكی كه از شيوا پيدا كرده بود، اميدوار بود كه كه اگر از او بخواهد تا نامزدیاش را به هم بزند، شيوا خواستهاش را بپذيرد، اما اين درخواست نزد خود مهيار به اين معنا بود كه بايد وارد رابطهای جدی شود و چنين چيزی شايد در اراده و توان او نبود. عواقب چنین تصميمی اين پيام را برای او و اطرافيانش داشت كه فرزند ارشد خانواده ولینيا بيعرضه و دست و پا چلفتی است. مهيار از خودش پرسيد مگر من كی هستم؟ مردی بيستوچهار ساله كه تحت تسلط مادر و حقوق بگير او هستم. او میدانست كافيست كمی از مسيری كه مادرش براي او در نظر گرفته فاصله بگيرد تا مادر او را مورد خشم و غضب خودش قرار بدهد و از تمام مواهب فرزندی محرومش كند. هر چه بيشتر از عشق خود نسبت به شيوا مطمئن میشد، بيشتر به اين نتيجه میرسيد كه لياقت او را ندارد و اصلاً صلاح نيست كه شيوا را وارد زندگی پرتنش خودش بكند.
خانواده ولینيا يك خانواده قديمی و سرشناس بود و سالها بود كه هفت پشتشان در كار جمعآوری و فروش جواهر و عتيقه بودند، شغلی كه به شكل موروثی به آنها رسيده بود و همه فرزندان از موقعيت مالی خوبی برخوردار بودند. اما اين ميان مهيار علاقهای به شغل خانوادگیشان نداشت. از كودكی از كهنگی عتيقه و درخشش طلا بيزار بود. زبان چرب و نرم و ادبيات كاسبكارانه پدرش او را سخت آزار میداد و با اعضای خانوادهاش كه مدام نبض بازار سكه و طلا توی دستشان بود، هيچ حرفی برای گفتن نداشت. دنيای دور و برش دلزدهاش میكرد و تنها علاقهاش به هنر و به خصوص ادبيات بود. اگر چه در و ديوار خانه ولینيا پر از تابلوهای نفيس، مجسمههای گران قيمت و يادگاريهایی از آثار هنرمندان به نام بود، اما اين همه تنها برای حفظ ظاهر و عقب نيفتادن از قافله بود و علاقه به هنر در ميان خانوادهشان چيزی پيش پا افتاده و مضحك بود و تصور اين كه كسی از ميان اين خانواده بخواهد پی كار هنری را بگيرد، شبيه لطيفهای خندهدار بود يا از آن بدتر شبيه چيزی تلخ و ترسناك. مهيار از وقتی خودش را شناخت آرزوی نويسنده شدن را در دل داشت و به همين جهت از آغاز نوجوانی و درست زمانی كه وقت تصميمگيری برای ادامه تحصيل بود با مادرش به شدت دچار مشكل شد. در نبود پدر، مادر او را وادار كرد تا در دانشگاه رشته مديريت مالی بخواند، در حالی كه جان لطيف و هنرجوی مهيار هيچ تمايلی به دنيای خشك و بیروح اعداد و ارقام نداشت. تمام سالهای نوجواني و دوران تحصيل در دبيرستان و دانشگاه صرف سركشی و جنگيدن با اوامر مادر شد و در نهايت تاثيری كه از خود در ذهن خانوادهاش به جا گذاشت، تصوير آدمی نامنظم، بیبرنامه و آدمی بیكاره بود.
آذر مادر مهيار هيچ نمیدانست فشارهای او چه تاثيری بر شخصيت شكننده پسرش میگذارد و چه طور او را درمانده كرده و در شرايطی قرار داده تا از تمام آرزوهايش دست بكشد و مدام برای جلب حمايتش گوش به فرمان و بدون آرزو و هدفی شخصی زندگی كند. با اين همه از آنجايی كه نيروی عشق بزرگترين نيروهاست، مهيار در خلوتش برای فرار از تلخی توبيخ و تحقير خانوادهاش به نوشتن پناه برد و طی ساليان شروع به نوشتن رمانی كرده بود. اگرچه كتابش را نيمه كاره رها كرد، چرا كه درگير برنامههای كاری و كسب و تجارت شده بود، اما آرزوی نويسنده شدن را هميشه جايی پس ذهنش داشت. اما از طرفی میدانست اگر بخواهد دنبال آرزويش برود بايد از رفاه و دستمزد كلانی كه از مادرش میگيرد چشمپوشی كند و اين همه اگر كه فقط خودش تنها بود، شايد قابل تحمل مینمود، اما اگر شيوا قبول میكرد تا با او ازدواج كند، با بودن او و مسئوليتی كه به عنوان همسر بر عهده گرفته بود، اوضاع بسيار سخت و پيچيده به نظر میآمد. اگر دنبال ادبيات میرفت بايد از شيوا میگذشت و اگر با شيوا وصلت میكرد و خودش را اسير كار در بازار عتيقه و جواهرات میكرد، بايد بر آرزويش چشم میبست.
مهيار كلافه از هجوم افكار مختلف، خودش را روی تختش رها كرد، درازكش و در سكوت به صدای جيرجيركها كه در باغ پشت خانه میخواندند گوش میكرد و با خودش فكر میكرد، اگر واقعاً شيوا را دوست دارد، بايد از خير نويسنده شدن بگذرد يا حداقل تا مدتی از آرزويش چشمپوشی كند. فكر كردن به گذشتن از آرزوی نويسنده شدن يا حتا به تعويق انداختن آرزويش، قلبش را به درد میآورد، از طرفی هيچ نوع معطلی جايز نبود، اگر شيوا واقعاً نامزد داشت پس به زودی با فرد مورد نظر ازدواج میكرد. بايد هر چه زودتر میجنبيد، اگر نه برای هميشه شيوا را از دست میداد. مهيار كلافه و هيجان زده، از جا پريد و باز بر لب تختش نشست و فكر كرد چه قدر نادان است، تا نيمه شب بيدار مانده و دارد نقشه میكشد، در حالي كه اصلاً نمیداند نظر و احساس شيوا چيست.