
قسمت هجدهم
در قسمت قبل خوانديم شيوا و پارسا تمصيم گرفتند نامزديشان را به هم بزنند. اين بود كه شيوا بعد از مقدمهچينی تصميمش را با پدرش در ميان گذاشت و همانطور كه برايش قابل پيشبينی بود با مخالفت جدی پدر مواجه شد.
ادامه داستان:
طوفان وقتی شروع شد كه اكرم خانم از ماجرا خبردار شد. نيمه شب صدای جيغ اكرم خانم چنان سكوت شب را دريد كه هر كسی شنيد خيال كرد خنجری داغ فرو رفته در قفسه سينه همسر سرهنگ شاهبابايی. حيدر خدمتكار پير خانه با پيژامه دويد توی راهرو در حالی كه يكی توي سرش میزد و يكی به در میكوفت و از ترس لكنت گرفته بود سعی میكرد بداند در اتاق خواب سرهنگ و همسرش چه اتفاقی افتاده. شيوا كه تا آن وقت شب خواب به چشمش نيامده بود از صدای جيغ مادرش آرام بلند شد و لب تخت نشست و بیآن كه حيرت كند يا بترسد در سكوت به صداهای خانه گوش داد، میدانست پدر ماجرا را برای مادر گفته و از اين لحظه تا معلوم نيست كی بايد شاهد نمايش مادر باشد. بعد از جيغ كه كلامی نامفهوم بود، صدای فرياد پدر را شنيد كه واضح و حجيم در تاريكی و سكوت خانه پيش میرفت. شيوا از تختش بلند شد و ايستاد در درگاهی اتاقش و نگاه میكرد كه چهطور چراغها يكیيكی روشن میشوند و حيدر دستپاچه اين طرف و آن طرف میدود و پسرش پی سوئيچ ماشين توی سرش میزند. تصوير بعدی، تصوير پدر بود كه مادر را روی دستها بلند كرده بود و مادر بیهوش دستش تاب میخورد. شيوا توی هال ايستاده بود و لحظهای كه مادر در آغوش پدر از مقابلش میگذشت تا ببرندش بيمارستان، نگاهش گره خورد به نگاه خشمگين و هوشيار مادر و مادر ناگهان آه خفيفی كشيد و چشمانش را دوباره بست.
بعد از دو روز كه مادر را در سكوت به خانه برگرداندند، شيوا میتوانست باقي ماجرا را حدس بزند. سابقه رفتار قهرآلود و خشم پدر و مادرش را سالها پيش وقتی دختركی كم سال بود، داشت. هنگامی كه بايد بار سنگين مرگ برادرش را بر دوش میكشيد. حالا شيوا متوجه نگاههای معنادار پدر و خدمتكاران بود. اين بار حتا غريبهها هم با خانوادهاش همدست بودند، شك نداشت حتا اگر عمه منصوره هم داستان را میشنيد حق را به پدر و مادرش میداد. پارسا از هر جهت همسر شايستهای بود و حالا شيوا با ناپختگی و بعد از اعلام نامزدیاش ميان دوست و آشنا و قوم و خويش، دارد همه چيز را به هم ميزند. شايد شيوا بايد از همان اول میگفت كسی كه خواهان به هم خوردن اين وصلت است، پارساست و مقصر اصلی كسی ديگر است. ته دلش از پارسا هم خشم داشت كه او را دچار چنين دردسری كرده و حالا بعد از همه اين كشمكشها در نهايت میديد كاری از دستش ساخته نيست جز اين كه منتظر باشد طوفان فرو بنشيند. عصر همان روز مادر شيوا را به اتاقش خواست. شيوا كنار تخت مادر ايستاد و سعی كرد متزلزل به نظر نرسد. البته همه اينها بعد از جيغ و داد مادر و گريه و زاریاش برای ديدن شيوا و ممانعت پدر از اين ملاقات به بهانه اين كه باز حالت خراب میشود، اتفاق افتاد. اصرارهای مادر نتيجه داد و پدر بر خلاف ميلش در اتاق را به روی شيوا گشود. اكرم خانم با صورتی بیرنگ و لبهای خشكيده و چشمانی گود افتاده مثل ميوهای پلاسيده توی رختخوابش افتاده بود. وقتی شيوا مادرش را در آن حالت ديد با خودش فكر كرد انگار اين بار واقعاً ناراحت است. از اين كه اين طور خانوادهاش را آشفته كرده احساس شرمندگی داشت اما میدانست پا در راهی گذاشته كه بازگشت ندارد. میدانست پارسا مايل نيست با او زندگی كند و در آن چند روز هم هيچ تماسی حتی برای پيگيری اتفاقات احتمالی از جانب او نبود. نامزدش مثل يك تكه يخ آب شده بود و رفته بود توی زمين. شيوا همين قدر خبر داشت كه پارسا به بهانه ماموريت تجاری براي مدتی به سفری خارج از كشور رفته. حالا با اين رفتارش مردی كه زمانی قرار بود همسر شيوا باشد در نظر دختر جوان، آدم ترسوی سستعنصری بود كه اصلا ارزش نداشت عمرش را پای او بگذارد. اين افكار همانطور كه شعلههای خشم شيوا را شعلهورتر میكرد، او را در تصميمی كه گرفته بود مصرتر میكرد، غافل از اين كه همانطور كه ازدواجش تحت فشار خانواده بود، تصميم فعلیاش هم عوارض خشمی ناگهانى است و معلوم نبود نتيجهای كه از آن میگيرد منطقی باشد.
شيوا زير لب سلامی گفت و با احتياط يك قدم جلو رفت و به تخت نزديكتر شد. مادر بدون اين كه پاسخ سلام دخترش را بدهد و بدون هيچ مقدمهچينی گفت: “به هر صورت تو با پارسا ازدواج ميكنی.”
شيوا فكر كرد: “آه خدای من عين جمله پدر را تكرار میكند.”، بعد نفسی پر صدا بيرون داد و با آرامش گفت: “نه، من عاشق اون نيستم، اون هم عاشق من نيست. هيچ وقت نبوده.”
مادر سعی كرد توي جايش بنشيند، شيوا خم شد تا دست ببرد زير بغل مادرش كه اكرم خانم با تندی دستش را پس زد و باز بیحال افتاد در بسترش.
_ عشق؟ شيوا من بهت پيشنهاد میكنم چشماتو باز كنی و وضعيت من و پدرت رو ببينی، میفهمی كه از وقتی به دنيا اومدی با خودت نحسی و دردسر آوردی میبينی كه ما رو به چه روزی انداختی؟ تصميم نداری بس كنی و دست از حماقتت برداری؟ راستش من از اين كه تو اصلاً ميتونی همسر مناسبی براي پارسا باشی خيلي بيشتر نگرانم تا اين كه غصه عاشق نبودنت رو بخورم.”
نفس اكرم خانم به شماره افتاده بود. اما شيوا راهی نداشت جز اين كه خانوادهاش بيش از پيش درباره تصميمش روشن كند.
_ مامان ماجرای پارسا تموم شد، ما با هم حرف زديم و تصميم نهايی رو گرفتيم. اونم نظر منو داره، ما برای هم مناسب نبوديم.
مادر با صدايی كه به سختی از گلوی خشكيده و از ميان لبهای بیرنگش در میآمد گفت: “تو چی كار كردی؟” و چشمهای بيفروغش را از حدقه درآورد و گفت: “چه طور شد كه اين تصميم رو گرفتی؟”
_ من عاشق كسی ديگه هستم.
وقتی شيوا اين جمله را گفت خودش هم نمیفهميد چه میگويد، انگار بيرون از خود ايستاده باشد و به تصوير لرزان دختری نگاه كند كه به سختی از چالهای درمیآيد و از بیپناهی و استيصال پرت میشود در چاهی. نمیدانست از كجا اين فكر به سرش زد كه بگويد قصد ازدواج با مردی ديگر را دارد، شايد فكر میكرد اينطوری خانوادهاش دست از سرش برمیدارند، حداقل برای مدتی تا شيوا فرصت كند در آرامش دنبال راه چارهای باشد. اما زندگی پيچيدهتر و غيرقابل پيشبينیتر از آن چيزی است كه آدمی فكرش را میكند و بیراههايی هست كه مسير برگشت ندارند، اين را شيوا سالها بعد میفهميد، وقتی كه خيلی چيزها را از دست داده بود. به خيالش در آن لحظه كه بر بالين مادر بيمارش ايستاده بود، تنها راه حل گفتن همين جمله و ابراز اين ادعا بود. مادر آشفته و گيج گفت: “چه كسی؟ چه طور با اون آشنا شدی؟”
شيوا دوست داشت خودش را پرت كند در آغوش مادرش و هایهای گريه كند و اعتراف كند دروغ گفته و هيچ مردی در زندگیاش نيست و تمنا كند بگذارند زندگیاش را بكند تا وقتی خودش تصميم بگيرد با آدمی مناسب ازدواج كند، حتا يك قدم به تخت مادرش نزديكتر شد و دستهای سرد مادرش را در دست گرفت، اما همه اين تماس تنها ثانيهای بود و بعد خشم مادر بود كه تمام نيرويش را جمع كرد تا دستش را پس بكشد و با نگاه كم نور اما پر غضبش به دخترش خيره بماند. شيوا باز از سر بيچارگی گفت: “مهيار ولینيا، دوست شهاب.”
اكرم خانم چنان فريادی كشيد كه در دم همه اهل خانه ريختند توي اتاق، اولين دفعه بود كه شيوا فكر كرد حال مادرش واقعاً بد شده و احتمال داد مادرش در جا سكته كند. پدر دستپاچه داخل شد و با نگاه پرسان از شيوا میخواست كه بگويد چه اتفاقی افتاده، شيوا زبانش بند آمده بود، حيدر و پسرش و كبرا خانم توی دست و پای هم میلوليدند و به هم میخوردند و همه گيج شده بودند. اكرم خانم نفسش بريده بود، رگهای گردنش برآمده بود و با دهان نيمه باز، در حالتی كه معلوم نبود زنده است يا از دنيا رفته، خشكش زده بود. پدر رو به شيوا فرياد زد: “چی بهش گفتی؟” شيوا كه از بغض نفسش بالا نمیآمد و هجوم خشم و غم و ترس گيجش كرده بود گفت: “هيچی، گفتم میخوام با مهيار ولینيا ازدواج كنم.” بعد انگار تازه متوجه افتضاحی كه پيش آمده بود، بشود ادامه داد: “اما حالا نه، نه به اين زودی، تازه دارم بهش فكر میكنم.”
سرهنگ شاهبابايی انگار خرسی باشد كه با تفنگ سر پُر سمتش شليك كرده باشند، نعرهای كشيد و گفت: “قبل از اين كه با خانواده ولینيا وصلت كنی، ترجيح میدم بميری.”
شيوا از وحشت خشكش زد. با همه خشم و عتابی كه از خانوادهاش ديده بود، اولين بار بود كه پدرش اين طور آرزوی مرگ او را داشت.